تبليغاتX
در کوی عشق شوکت شاهی نمی خرند
در کوی عشق شوکت شاهی نمی خرند

اظهار بندگی کن و اقرار چاکری


سکوت

 

 سکوت نه از بي صداييست.
نفس هست و حرف هم.
ناگفته ها و گفته شده ها. شنيده ها و نشنيده ها.
سکوت از نبودن بغض نيست. از بي دردي نيست.
سکوت از عادت نيست.

از روزمرگي و فراموش شدگي. از خواب و رخوت و بي حوصلگي. از دلتنگي.
سکوت از فريادهاي در گلو مانده است و نعره هايي که هيچ وقت شنيده نشد.
همه چيز هست و گوشي نيست براي شنيدن. جز سکوتي که گاه و بيگاه همدم فريادهايي است که بي خبر و ناخواسته از روزهايي دور ميايد.
از دلتنگيهايي که فراموش شده. از خيانتهايي که به روزگار شده.
نه انگار....

 باز هم حرفي نيست.

 

دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست



دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست

***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »

گریه...چه واژه سبک و دلتنگی
گریه...چه واژه آرام کننده ای
گریه...چه واژه شاد و دردمندی
دلم بد جوری هوای گریه کرده ...
گریه به خاطر تمام ناگفته هام ...
گریه برای تمام نا نوشته هام ...
گریه برای تمام تنهایی هام ...
گریه برای تمام درد هام ...
گریه برای تمام خاطره هام
بیا با هم گریه کنیم بیا ...

من و تو اگه با هم گریه کنیم خیلی سبک تر میشیم خیلی زیاد ...
بیا مثل ابر بهاری باشیم و نترسیم از گریه کردن هر وقت دلمون گرفت

 مثل ابر بهاری گریه کنیم اگه گریه نکنیم زود تر شکسته میشیم ...
اگه گریه نکنیم درد موهامونو سفید میکنه ...

پس بیا نترسیم مهربونم ...


مرا اينگونه باور کن...
کمي تنها ، کمي بي کس ، کمي از يادها رفته
...
خدا هم ترک ما کرده ، خدا ديگر کجا رفته...؟
!

نمي دانم مرا ايا گناهي هست..؟
که شايد هم به جرم آن ، غريبي و جدايي هست..؟؟؟
مرا اينگونه باور کن....

 غربت ديرينه ام را با تو قسمت مي كنم........

تا ابد با درد و رنج خويش خلوت مي كنم ....

رفتي و با رفتنت كاخ دلم ويرانه شده.......

 من در اين ويرانه ها احساس غربت مي كنم......

 چشمهايم خيس از باران اشك و انتظار.........

من به اين دوري خدايا كي عادت مي كنم ؟

مي روم قلب تو را پيدا كنم........

 برق چشمان تو را معنا كنم.......

 مي روم شايد كه در دشتي بزرگ معني عشق تو را پيدا كنم........

 مي روم تا با نگاه گرم تو اين دل ديوانه را شيدا كنم

وقتی که دیگر نبود ،
من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگر رفت ،
من در انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،
من او را دوست داشتم.
وقتی که او تمام کرد ،
من شروع کردم .
وقتی او تمام شد ،
من آغاز شدم .
و چه سخت است تنها متولد شدن ،
مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن …

 چهار شمع بودند كه به آرامي مي‌سوختند .

سكوت طوري بر فضاي اتاق خيمه زده بود كه به وضوح مي‌شد

 صداي درد دلشان را با يكديگر شنيد.شمع اول گفت:

 من "آرامش" هستم...!

هيچ كس نمي‌تواند از نور من محافظت كند.

 به هرحال فكر ميكنم بايد بروم. چون هيچ دليلي براي ماندن و بيش

 از اين سوختن نمي‌بينم... رفته رفته شعله‌اش

كم نور و كم نور تر شد تا اينكه بطور كامل از بين رفت و خاموش شد.

شمع دوم گفت: من "ايمان" هستم.

 گمان نكنم تا مدت زيادي بمانم،

 وقت رفتنم فرا رسيده و هيچ دليلي براي بيشتر از اين بودنم باقي نمانده

 من ديگر براي هيچ كس ارزشي ندارم.

 تا صحبتهايش تمام شد، نسيمي به آرامي وزيد

 و شمع دوم را هم خاموش كرد.

  

 شمع سوم با غم زيادي شروع به صحبت كرد:

من "عشق" هستم . ديگر قدرتي براي ماندن ندارم ديگر كسي

 به من اهميت نمي‌دهد و مردم قدر مرا نمي‌دانند

 و فراموش كردند كه عشق از همه كس به آنها نزديك‌تر است،

 بيشتر منتظر نماند و دوام نياورد، نورش كاملاً از بين رفت

 و مانند شمع‌هاي قبلي خاموش شد.

 ناگهان كودكي وارد اتاق شد و سه شمع اول را خاموش ديد،

 با گريه و اندوه زيادي گفت: اي شمع‌ها ! چرا شعله‌تان خاموش شد؟

 شما بايد  تا ابد روشن بمانيد و همه جا را نوراني كنيد.

در آن هنگام شمع چهارم شروع به حرف زدن كرد و گفت:

 نترس، تا وقتي كه من هستم مي‌توانم آن سه شمع را روشن كنم

 و هميشه پر نور نگه‌شان دارم زيرا من "اميد" هستم.

 كودك با اشتياق و شتاب فراواني شمع چهارم را به دست گرفت

و با شعله ي اميد، آرامش، ايمان و عشق را روشن كرد.

 
 
کاشکی می شد بهت بگم چه قدر صداتو دوست دارم...

چه قدر مثله بچگیام لالایی هاتو دوست دارم...

سادگی هاتو دوست دارم خستگی هاتو دوست دارم...

چادر نماز و زیر لب خدا خداتو دوست دارم...

 

یکشنبه سی ام تیر 1387  توسط بهرام   |

 

 



چقدر دوست داشتم يک نفر از من مي پرسيد: چرا نگاه هايت انقدر غمگين است؟! چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است؟! اما افسوس...
هيچ کس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره اري با تو هستم با تويي که از کنارم گذشتي و حتي يک بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است؟
و همیشه به یاد داشته باشین که
(( بهترین انتقامی که می توانی از سرنوشت بگیری اینه که شاد باشی ))
من بهرام محمدی 24 ساله از تبریز
و پست الکترونیکی
mehmon_2008@yahoo.com
آماده دریافت هر گونه انتقاد و پیشنهادات شما عزیزان میباشد


 

 

میلاد ثامن الحج فرخنده باد
آرزو داشتم سايه ای باشی بر سر لحظه های بی پناهم
که من در زیر خاک سرد تنهایی , تنهایم !!
برايت خوب ديدن خوب بودن خوب ماندن را ........
برای تو می نویسم ...
از وقتی که عاشق شدم
از عـــرش صدای ربنــا می آید
با بخشودن است که بخشيده می شوم
تو فکر اینم که چقدر قلب تو بزرگه
ما با خاطره هایمان

 

آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385

 

 

دوست خوبم کیمیا گسترش
دوست خوبم آقا محمد گل
دانشمندان کوچک
دوست خوبم آقا همایون
دوست خوبم آقا طاهر
این هم عکس خودم یه سر بزن
خدا ـ عشق ـ امید
دختر شبهای پاییزی
باران عشق
دوست عزيز قديمي ام دكتر هروي
مسائل جنسی - پزشکی و دانستنیهای ازدواج
مسایل پزشکی و بهداشتی
شبهای تنهایی
تبریز بالاسی
صدای سکوت
علمی فرهنگی ورزشی سرگرمی
آن سوی قاب
قالب وبلاگ

 

تصاویری از شبهای قدر
با این سایت هر جای دنیا که باشین میتونین موقعیت خود را بشناسین
قابل توجه آنهای که قدم رنجه فرمودن به وب لاگ خودشون سر زدن

 

RSS 2.0

Designed By ParsTheme